نخستین بار نام بهرام بیضایی را پیش از دیدنش شنیدم؛ نامی که چند سال بعد در دپارتمان تئاتر دانشکدۀ هنرهای زیبای دانشگاه تهران، در همان سالهای نخست تحصیلم به گوشم طنینی چون اسطوره و استاد داشت. وقتی به سال دوم دانشجویی رسیدم، جسارت جوانی مرا برانگیخت تا از خودِ استاد برای اجرای نمایشنامهای از او -«عروسکها»- اجازه بگیرم. مرا به خانهاش در خیابان امیرآباد خواند که این دیدار خاطرۀ دلنشینی شد که در ضمیر منِ جوان نقش بست. نمیدانستم که آن کسب مجوز، جواز ورود من است به جهانی از دقت، وسواس، و نگاه یا شاید فلسفهای که بعدها در همۀ وجوه هنری و انسانیام رسوخ کرد.
به روز واقعه، تابوت ما ز سرو کنید
که میرویم به داغ بلندبالایی
Source: عیار تنها